Ce que les enfants pensent de leur papa !

چیزهایی که بچه ها در مورد پدرانشان فکر میکنند !

 

A 6 ans: "papa sait tout"

در ۶ سالگی: پدر همه چیز میدونه

 

A 10 ans: "papa sait beaucoup de choses"

در ۱۰ سالگی: پدر خیلی چیزها میدونه

 

A 15 ans: "j’en sais autant que papa"

در ۱۵ سالگی: من اندازه بابا میدونم

 

A 18 ans: "decidement papa ne sait pas grand chose"

در ۱۸ سالگی: بابا چیزهای خیلی زیادی هم نمیدونه

 

A 30 ans: "nous pourrions tout de meme demander l’avis de papa"

در ۳۰ سالگی: ما میتونستیم نظر بابا رو هم بپرسیم

 

A 40 ana: "papa sait quand meme quelques chose"

در 40 سالگی: بابا یه چیزهایی میدونه

 

A 50 ans: "papa a raison"

در ۵۰ سالگی: بابا حق داره

 

A 60 ans: "ah! Si nous pouvions encore le demander a papa"

در۶۰سالگی: کاش ما باز هم میتونستیم از بابا بپرسیم

 

/ 17 نظر / 5 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سراب عشق

سلام آق مهرداد .. شعرائی که برام مينويسی رو با دقت ميخونم . ممنونم .. ممنونم از حضور بی آزارت . ممنونم از لطافت کلامت در زبان شعر . ممنونم از سکوتت .. یک لحظه عروج است و رسیدن به کمال.... یک عشق........ غوغای درون است و تمنای وصال... یک عشق....... سکوت است و سخن گفتن چشم.... ....یک عشق خیال است و....خیال است و....خیال

داش آکل

در سكوت مي توان نگاه را معنا كرد و آن را با عشق به دل پيوند زد مي توان بهار را به ديدار برگهاي خزان زده برد و براي رازقي هاي اميد از عطر دوست داشتن گفت مي خواهم سكوت كنم و تنها به حرف نگاهت گوش كنم!!

مهرداد

به حرف نگاهم.... به آنسوی وسعت تنهايی ام ؟ پس اينو بخون داش آکلم تار تنیدم بسیار برای پیله های تنهایی من کبوتری بی آواز شدم کنج این خانه چقدر دلم گرفته است دیگر دانه چیدن هم رونقی ندارد تار تنیدم برای وسعت همه تنهایی هایم جولای 2006 ...///

داش آکل

آسمان امشب به حالم مویه کن .روح تب دار مرا پاشویه کن. آتش افکند عاشقی بر حاصلم گریه کن در محفل ختم دلم گریه کن ای عشق روحم تیر خورد ..شانه احساس من شمشیر خورد باید امشب را عزاداری کنم تا سحر بر نعش دل زاری کنم آنکه می گویند پشت آبهاست ..دختر فرمانروای خواب هاست او شبی آمد مرا دیوانه کرد ..او مرا یک باغ بی پروانه کرد آن عزیز آن درد خوبه سینه سوز.. از کجا آمد نمی دانم هنوز شاید از ته توی جنگل های راز ..شاید از پشت کپرهای نیاز آمد و من پیش پایش گم شدم ..از جنون؛ورد لب مردم شدم آمد از عشقش پرم کرد و گذشت.. بی وفا سیلی خورم کرد و گذشت ای دل شوریده؛مستی می کنی ؟باز هم شبنم پرستی می کنی؟ رام هر کس کی شود آهوی دشت؟ ای دل غمدیده دیدی بر نگشت بعد از این زهر جدائی را بخور.. چوب عمری با وفائی را بخور من که گفتم ای دل بی بند و بار عشق یعنی رنج یعنی انتحار عشق خونت را دواتت می کند شاه باشی عشق ماتت می کند آه عجب کاری به دستم داد دل هم شکست و هم شکستم داد دل

داش آکل

http://www.iranian.com/Music/Iraj/Audio/koocheBaaghie2.mp3

مهرداد

عیبجو دلداگان را سر زنش ها میکند وای اگر با او کند دل . آنچه با ما میکند با غم جانسوز می سازد دل مسکین من مصلحت بین است و با دشمن مدارا میکند همچو آن طفلی که در وحشت سرایی مانده دل درون سینه ام بی طاقتی ها میکند رهی معیری .../// سلام داشی ...اين آهنگ دلمو برده مشتی خرابات ... مشتی زدی تو خال دلم ناز و کرشمه ويلونش کشت ما رو دمت گرم و سرت سلامت ...مخلصانيم...///

داش آکل

گُلپَر و پونه فقط همين و هوای خوش، خنديدنِ قشنگ و احوالِ خوبِ وقتِ شما به خير! برايتان خط و کتاب و آينه آورده‌ام، آوازهای آشنا، بوسه‌های خيس، خواب‌های پُر چراغ، من قبولتان دارم! سرانجام روزی زيبا خواهيم شد، حتی کلماتِ کوچکِ همين کوچه هم می‌فهمند که پروانه کی از خواب رنگين‌کمان می‌بارد. لمسِ عيشِ هوا را حس می‌کنيد!؟ هی تعادلِ نابه‌سامانِ زندگی ... چقدر ما به همين بودنی‌های عجيبِ اطرافمان خنديده‌ايم http://www.iranian.com/Music/Iraj/Audio/koocheBaaghie3.mp3 این آهنگا منو یاد قهوه خونه های سنتی تهرون میندازه و فیلمای فردین..........

داش آکل

ميگم داشی مهرداد.. مثل اينکه اينجا غير از من و شما و نازبانو کسی ديگه اينجا نمياد.. وصیت میکنم گر بشنود ابرو کمان من پس از مردن نشان تیر سازد استخوان من زبان اوست ترکی گوی و من ترکی نمی‌دانم چه خوش بودی اگربودی زبانش در دهان من به شکر نسبت لعل لب جان پرورش کردم برون کن از پس سر گر غلط کردم زبان من اگر با ما سخن گویی ز روی مرحمت میگو منم فرهاد سرگردا ن تویی شیرین زبان من چنان از عشق می‌سوزد تنم در زیر پیراهن که از بیرون پیراهن نماید استخوان من مراد خسرو بی‌دل برآور یک زمان بنشین که رحمی بر دلت آید ز فریاد و فغان من

داش آکل

از هرچه جز محبت دلدار، خسته ام تیغ شکسته ام که زپیکار، خسته ام در خلوتم خوش است مخوانم به انجمن کز جور یار و حیله ای اغیار خسته ام رنجیده بسکه خاطرم از هر سرود سرد از تار و از ترانه ی تکرار، خسته ام یک حرف، نا شگفته زلب ...ماجرا کند از گوش های در پس دیوار خسته ام چون دایره به دورخود از بس که گشته ام گیجم که از تحرک پرگار خسته ام داروی دردم ار به حقارت دهد طبیب گو رو دوا مده که ز تیمار خسته ام بس در کمان عشق نهادی خدنگ زهر مجروح و دل فگار شدم، زار و خسته ام زین بیش تاب جور تو ام نیست ای صنم کز ناز و از تغافل بسیار، خسته ام عیبم مکن که وصف لب گلعذار گوی جانا کزین معامله این بار، خسته ام گفتی، خیال وصل تو در سر همی پزم ای جان من میا که ز دیدار خسته ام ساقی! بریز جام پیاپی که این زمان درد نهفته دارم و بسیار خسته ام بس در لباس دوست مرا سر بریده اند از خویش و از برادر و از یار خسته ام بیچاره گی نگر که به صد فهم در سخن مهرم به لب نهادم ز گفتار خسته ام

مهرداد

سلام داش آکلم .احوالالت ..کمالات... اين اولين وبلاگ منه داشی دلم نمياد اينجا رو تخته کنم ... آخه ميدونی اينجا يه زمانی برای خودش برو و بيايی داشت دليل اينکه اينجا کسی نميتونه بياد اينه که فيلتره برای بچه های ايران البته من نميدونم چرا و به چه دليلی هم فيلترش کردن اينجا عکس و مطلب بد نمينوشتم اصولا من عير اخلاقی و ...و... نمی نوشتم و اما مثل اينکه دلت خيلی گرفته عزيز شعرات دلمو کباب کرده يه جورايی سوز داره داشی ميفهمم چی ميگی دارمت مشتی ...با مايی ... ممنون که کلبه فراموش شده منو رونق ميدی ... بانو هم که پیداش نیست سرش شاید با لوپک گرمه اون لوپک خدا حفظش کنه تو دل برو ست واقعا ..کمندی هم دیگه بقول ما ایرونی ها شده مادر جون دیگه وقت کم میاره ...حق هم داره اهورايی و آريايی باشی...خاک پا . م. شيدا ...///