دریــــــچــــه

             

Forrest.gif
 

حس کن ..
من دستان بيدارم را
به روزمره گی امروز . اما
نفروختم
از م بگو ..
اگر دستانت تاب بوئيدن درد را دارد .

 4%2B6%20great.jpg

من اينجايم .
درست شانه به شانه های ( کم شدن )

                                                 ايستاده

                                             

Forrest.gif
                                          
بر بام چلیپاهای سوخته
و مردم باور مرده
چشم به کجا ..
به چه منظری خيره داری ؟
که من دیریست
مرگ ملاقاتی هایم را به سوگ نشسته ام
                                  پشت میله های درد ...
نه ...این بازی نیست
رویا هم نیست .
 
کیمیا آرین....
جولای دوهزار و شش ...///
  
/ 12 نظر / 7 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سراب عشق

نمی خواستم... خورشيد و.. ازت بگيرم نمی خواستم... آسمونت... ابری باشه نمی خواستم... که چشات... بارونی و سرد سهم تو گرِِِِِيه باشه..... بی صبری باشه آرزوم بوده ....کــه آسمون تو شبـها برا تو ....يه سقف.... پر ستــاره باشه روی طاقچه... ماه ...برات مثل يه آينه کهکشونا... هم برات....... گهواره باشه نازنين.... من اگه تاريکم.. غمی نيست تو به فرداها........ به روشنی..... بينديش همه پنجره ها...... ارزونی تو به جهانی خوب و ........ديدنی بينديش

سراب عشق

مهردادی .. سلام .. اين يارو کيه که هی تند تند داره راه يمره بنازم پشتکارو .. ممنونم واسه اون شعر زيبائی که تو ايميل برام فرستادی . چرا بايد خوشم نياد . خوشم مياد .. نترس من جنبه دارم زياد .. عالی بود .. ولی مگه با حلوا خلوا کردن دهن هم شيرين ميشه ؟؟

داش آکل

داش مهرداد سلام ما کی گفتيم تخته کن من خوشحالم اينطور جايی هست من اسمشو ميزارم خلوتکده...خيلی هم اينجا رو دوست دارم.... آزاده را جفاي فلك بيش مي‌رسد اول بلا به عاقبت انديش مي‌رسد از هيچ آفريده‌ندارم شكايتي بر من هرآنچه مي‌رسد از خويش مي‌رسد چون لاله يك پياله ز خون من است روزي‌ام كان هم مرا ز داغ دل خويش مي‌رسد با خار نيز, چون گل بي‌خار بوده‌ام زان رو به جاي نوش, مرا نيش مي‌رسد رنج غناست آنچه نصيب توانگر است طبع غني به مردم درويش مي‌رسد دست از ستم بدار, كز اين خلق نادرست خيري اگر رسد به ستم كيش مي‌رسد امروز نيز محنت فرداست روزي‌ام آن بنده‌ام كه رزق من از پيش مي‌رسد

مهرداد

و به اين ترتيب اينجا خلوتکده خوبی خواهد بود ...ممنونم داش آکل ممنونم بانو معل.مه که جنبه خيلی چيزا رو داری ما داريمت...مخلصم ...///

داش آکل

رفتی ز پیش دیده و بر دل نشسته ای خستی تو جان خسته ام و دل نبسته ای دلتنگم و غریبم و بیمار و بی شکیب ای دل مگر به نور رخش دیده بسته ای در خاطرت نبود مگر بی نوایی ام تن را به غمزه بستی و دل را شکسته ای گفتم اشارتی کن و گفتی به گوش دل ای خسته دل ز محبس تنها نرسته ای گفتم که این معامله در خورد من نبود گفتی از این مغالطه طرفی نبسته ای هرچند بر زمینی و بر خاک تیره ای بر انتهای عالم علیانه جسته ای در قدرتم نبود قضا را قدر کنم من خاکیم ، تو هم که ازاین خاک خسته ای بگریختی ز خاک و من و هرچه بی بهاست بگذشتی از درایت هر قوم و رسته ای روزی اگر کنی گذری بر خرابه ام بینی به کنج میکده ای دلشکسته ای دیدی که عاقبت ز من و دل گذشته ای از حبس خاک و این تن آلوده رسته ای از گردش زمین و زمانه شدم ملول با رفتنت زمین و زمان را گسسته ای « ما بی تو خسته ایم تو بی م

داش آکل

قصه خود را بگفتم دوش با فرزانه ای گفت باور می ندارم من چنین افسانه ای از درونم بر زبان راندم من اسرار مگوی گفت یا مستی برادر جان و یا دیوانه ای چون گرفتم دامنش را تا مرا چیزی دهد گفت بگشا چشم تا بینی که خود شاهانه ای گفتمش یک جرعه ام زآن می بده خندیدوگفت جام بر کف داری و حیران پی میخانه ای گرد او چرخی زدم تا ناگهان دستم گرفت گفت من شمعم ولیکن تو مگر پروانه ای گفتمش بیگانه ام آری ولی دیوانه ام گرد خود چرخی زد و گفتا که کو بیگانه ای گفتمش گر نیستم بیگانه آخر این ز چیست ؟ گفت گنجی در نهان داری ولی ویرانه ای

داش آکل

آهی از دل برکشیدم اشکم از دیده چکید سیل اشک ازدیده اش بر خاک شد سیلانه ای در میان موج و طوفان هستی ام بر باد رفت تا که در آن بحر دیدم کشتی علیانه ای چون درآن کشتی شدم درگوش من آهسته گفت نیک بنگر تا ببینی با چه کس همخانه ای من در آن کشتی ندیدم جز که نور ایزدی « گشت این پس مانده اندرعشق او پیشانه ای» سیل رفت وموج رفت ومرغ طوفان نیزرفت یار رفت و یاد ماند و در دلم دردانه ای

مهرداد

ای دل نگفتمت مرو ز راه عاشقی رفتی بسوز که اينهمه آتش سزای توست ... سلام داش آکل با مرام خودم ممنونم ...سپاس....سپاس ...باز هم سپاس...///

داش آکل

شيدا عزيز سلام آی گفتی آی اگر مرا زار به كشتن دهد آن يار عزيز تا نگويى كه در آن دم ، غم جانم باشد گويم از بنده مسكين چه گنه صادر شد كو دل آزرده شد از من غم آنم باش خيلی با محبتی هميشه شاد باشی

داش آکل

یک روز مثل پرنده آشیان گم کرده ای از دیار غریب به سرزمین عشق او روی آوردم. سرزمینی که خیال می کردم پر از نور است. حرارت خورشید وبوی باران دارد. عطر گل و بهار جاودان دارد. اما افسوس که مرغ بیشه های غریب نمی دانست روز این سرزمین راامیدی نیست و روشناییش را دیری نمی پاید. mms://70.86.49.34/20/93/405/3235.wma